X
تبلیغات
دلنوشته های بد بخت ترین دختر دنیا...

دلنوشته های بد بخت ترین دختر دنیا...

همه بد بختیام

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همینکه کنارت نفس می کشم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 23:10  توسط elon  | 

خوب بود؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

راستشو بگم؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

سر کار بودین...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

اول می خواستم باز ادامه بدم تاثیرشو ببینم...

بعد یهو احساسات معنوی بهم دس داد ولی من باهاش دس ندادم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دروغ گفتم باهاش دس دادم...!!!!!!!!!!!!

گفتم اگه این کارو ادامه بدم ینی دروغ محسوب می شه؟

بعد خودم گفتم آره پ چی...؟

بعدش متحول شدم شدید...!!!!!!!

من:دروغگو

شما:کلافه

شرمنده ی اخلاق گندتون...!!!!!!!!!!!!!!!!!زبان

حالا داستانم قشنگ بود یا نه؟

می خاین ادامه شم بگم؟خواب

خب بگین دیگه...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خمیازه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 0:33  توسط elon  | 

1

مامانم سر زا مُرد...

بابام وقتی ۱۲ سالم شد زن گرفت...

یه زنیکه ی بیشعور که همه ی بدبختیام زیر سر اونه...

کتک خور خونه بودم...

هم بابام هم اون زنه...

تو ۱۳ سالگی یه بار از خونه جیم شدم...

چند ساعت بعدش ژلیس از رو نیمکتای پارک جمعم کرد از روشماره ای که تو جیبم بور زنگ زد بابام اومد

دنبالم کلانتری...

تو کلانتری چیزی نگفت بهم ولی از نگاش معلوم بود بدبختم...

رسیدیم خونه اول فحش بعد کمربند بعد تا یه ماه حبس تو اتاق بدون شام...

خیلی منتظر بودم یکی عاشقم بشه...عاشقم نشد به جهنم ولی بیاد منو از این زندگی نکبتی و این خونه ی

جهنمی آزاد کنه...

 فکر می کردم هر کی بیاد سراغم از اینی که هستم بهتر میشم...

۱۸ سالم که شد یه مرد ۲۴ ساله که قیافه و وضع مالیش بدک نبود اومد خاستگاریم...

منو تو سوپری دیده بود و اینجوری که خودش می گفت یه دل نه صد دل عاشقم شد...

بابا گفت آدم خوبیه...زنش شو ...

گرچه مطمئن بودم آدمی که بابام تاییدش می کنه حتما یه خورده شیشه ای داره

 ولی چیکار می کردم؟

تو اون خونه ی نکبتی می موندم و عذاب می کشیدم؟

توهین می شنیدم؟

دلو زدم به دریا و بدون تحقیق بهش جواب مثبت دادم...

همین شد اول یه بد بختی بزرگ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 1:52  توسط elon  |